نازنینی و خوب که چه اگر n ملیون تا اختلاف با هم داریم که سلیقه موسیقی مان یکی نیست
که تو از سلکشن های های من شاخ در می آوری و کلی می خندی به سلیقه پیر شده ام و من
از سلکشن های تو تنها تعجب می کنم و تعجب.....
که همه کاره هایم برای ات سلیقه کهنه ای است و همه کارهای ات برای ام نشاط جدیدی است که
تنها نمی شناسم...
نازنینی و تنها مهندسی هستی که از دیدن اش دلم غنج می رود و هی مدام قربان صدقه ات
می روم.....
همیشه دلم تنگ ات می شود و همه لحظه هایی را که اینجا نیستم برایت پر پر می زنم و دلم
می خواهد بدانی که من بیشتر از تو غصه دار همه نبودن هایم در خانه هستم...
حالا دیگر خانم ای شده ای برای خودت و عشق تنها چیزی است که همیشه در دلم برای ات زیاد
بوده است.....
پی نوشت:تولدت مبارک خواهر کوچولوی من.
داشتیم برای دوست اش از خاطرات دوران لیسانس می گفتیم...توی اتاق دانشجویی شان روی
زمین ریسه می رفتیم از خنده و دوباره یک چیز تازه ای از آن گذشته های زیاد شیرین یادمان
می افتاد و دوباره صدای خنده های ما بود که بلند می شد....تا رسیدی به او....
او برای من یک چیزی بیشتر از خاطره های خنده دار آن دوره ها ست..مال آن موقع هایی است
که همه چیز را خیلی بیشتر دوست داشتم...مال آن وقت هایی که هرروز صبح فکر می کردم توی
چشم هایم ستاره می آید و می رود....
مال موقعی که اصلا خنده دار نیست..اسم اش را می آوردی صدای ریختن ام عجیب می آمد...
فراموش اش باید می کردم......
فراموش که نکردم هیچ..هنوز هست...با هر نفس صبحگاهی خودش را بالا می کشد و صاف توی
چشم هایم خیره می شود..یعنی هنوز هستم...
پی نوشت:چرا که باشنیدن نامت صبر ایوب را کم دارم برای فریاد نزدن!
*نزار قبانی
1.هر شب وقت خواب حساب می کنم چند روز دیگر مانده...اه..اه...آنوقت با این اوصافی که دارم
ولم هم کنند می خواهم پست دکترا هم بخوانم...اه ....اه...یک نفر بیاید جلوی من را بگیرد...
2.خواهرکم دیشب خواب بد دید..تمام امروز حال اش گرفته بود و تمام وقت اشک توی چشم های
نازنین اش....دست من بود دلم می خواست تمام غم های امروز و فردای اش توی قلب من باشد
و او هیچ سیاهی این دنیا را نبیند...آن هایی که من را از نزدیک می شناسند می دانند که اغراق
نمی شناسد مهر من به خواهرم...
3.دیگر از احوالات ما اگر بخواهید مشغول خمیازه های طولانی صبح گاه ایم و روزهایی که هیچ کس
نمی گوید بالای چشم مان هم ممکن است ابرویی باشد...
4.این هفته می توانستم دوباره مسافر گیلان باشم..اما دست و دلم با این رفتن نبود...انگار من هم
خوشم آمده از این همه اصرار مامان برای جایی نرفتن.....
5.این همه تناقض دنیای اطراف کم کم دارد کار دست ام می دهد...
6.دیگر از روزهای مادری که می رسد و ما دست مان در جیب خودمان نیست بدمان آمده است...
برای مادرم که مهرش حد نمی شناسد....
پی نوشت:
آن پایین دلم را به هم می زد.من سعی می کردم خوب باشم و همچنان منتظر بمانم.خوب بودن
دشوار بود اما به نظر می رسید تنها راه نجات است.
*عشق روی پیاده رو.مصطفی مستور